!!!
فعلا همین طور باشد ،
.
.
.
.
.
.
.
![]()
مسکنم مهد فراموشان است این همان وادی خاموشانست
فعلا همین طور باشد ،
.
.
.
.
.
.
.
![]()
عشق می فرمایدم مستغنی از دیـــدار باش
چـــندگـه با یار بودی چندگه بــــی یـار باش
شوق می گوید که آسان نیست بی او زیستن
صبر می گوید که باکی نیست گو دشوار باش
وصل خواری بر دهد ای طایر بستان پرست
گلستان خواهی قفس ، مستغنی از گلزار باش
وصل ا گر این است و ذوقش این که من دریافتم
گــــر ز حرمانت بسوزد هجـــر منت دار باش
صبـــرخواهم کرد وحشی از غــــــم نادید نش
من چو خواهم مـرد گــواز حسرت دیـدار باش
وحشی بافقی
دیروز بالاخره این امتحانای بیخود ما هم تموم شد تا بتونیم نفسی اقلا ،از این بابت تازه
کنیم .
اما به قول شهریار :
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ؟
اما میریم سراغ درس این زندگی که میخونیمشو بازم فراموشش میکنیم .
دیشب میخواستم بیامو مطلبی بذارم اما اتفاقی افتاد که واقعا قفل کردم ،
با خودم گفتم :
خدایا ، چرا ؟
چند وقت که کارام بد جوری به هم پیچ خورده بود ، بعدشم که این تصادف شیطانی رو
کردم ( که هر کی میدید می گفت : مگه چنتا سرعت داشتی ؟ تو جاده بودی ؟ با چی
مگه تصادف کردی ؟ ) ، تا دیشبم که نزدیک بود صورتمون بترکه .
دیشب تو یه پاساژی با یکی از دوستانم داشتیم میرفتیم که یدفه دوستم گفت :
محمد واستا ...!!
ما هم همون وسط پاساژ واستادیم و بعد اندک زمانی دیدیم یه مغازه تو فاصله ی ده
قدمی ما منفجر شد که اگر ما اون ایستو نمی کردیم مغازه تو صورت ما منفجر می شد.
خدایا شکرت.........
اما خدایا !!!
از اول محرم ، یا جلوی چشام ، نشونم دادی و گفتی واستا تماشا کن ببین تو یه چشم به
هم زدن چیکار می کنم یا تو همون یه چشم به هم زدن مارو واسطه کردیو گفتی تو نشون
بقیه بده ، با اون تصادف که هیچکس باور نمیکنه من دنده ی دو بودم ...
خدایا،
این کدوم درسه که می خوای به من بفهمونی ؟!
من که میدونم ، من که میدونم همه چی تویی ، من که میدونم همه چی دسته تو ...
پس چیرو همش داری نشونم میدی ؟!
اون از پیچ خوردن کارام ، اون از تصادفه ، اونم از دیشب ...
اما محمد !!
خودت چیکار کردی !
الاها من آن بنده ی رو سیاهم به امید آنم که بخشی گناهم
التماس دعا........
" به یاد سید جواد ذاکر "
تمومه مردم دنیا مارو میخونن دیوونه
آره ما دیوونه هستیم ، بی خیال این زمونه
تا وقتی عشق تو باشه اینا حرفه و بهونه
واسه عشق تو هلاکم این خطم اینم نشونه
میشنوم صدای پاتو رو زمین قدم میذاری
صدای رقیه میآد ، عمو جان کی آب میآری
درد من حصار بــرکــــه نیست !
درد من زیستن با ماهیانیست
که فکر دریـــــــا تا به حال ،
به ذهنشان خطور نکرده است !
بازم یه محرم دیگه بدون خیلی ها ...
خودم که خیلی وقته حال و هوای محرمو گرفتم ، با خودم گفتم بذار یک جامه ای مناسب با این ایام
هم بر تن این وب کشیده و او را نیز بیدار کرده و در عزای این ایام شریک کنم.
برای شروع هم هیچ شعری زیباتر از این نتوانستم بیابم ،
شیعـیــان دیگر هوای نیــــــنوا دارد حسیــــن ع
روی دل با کـــــاروان کربـــــلا دارد حسین ع
از حریم کعبه ی جدش به اشگی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین ع
می برد در کربلا هفتــــاد و دو ذبــــح عظیـــم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین ع
پیش رو راه دیار نیستـــــی کافیش نیســـت
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین ع
بس که محملها رود منزل به منزل با شتـــاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین ع
رخت و دیبـــاج حــرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفـن از بوریــــا دارد حسین ع
بردن اهل حــرم دستــــور بود و ســـر غیـــب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین ع
ســـروران ، پروانــــگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین ع
سر به قاچ زین نهاده ، راه پیمــــای عــــراق
می نمایند خود که عهدی با خدا دارد حسین ع
او وفــــای عهـــد را با سر کنـــد سودا ولی
خون به دل از کوفیـــان بی وفـــا دارد حسین ع
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفـــا
با کدامین سر کند مشکــل دوتا دارد حسین ع
سیرت آل علی ع با سرنوشت کربـــلاست
هر زمان از ما یکــی صورت نما دارد حسین ع
آب خود با دشمنان تشنـه قسمت می کند
عزت و آزادگــی بیــن تا کــجا دارد حسیـن ع
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین ع
بعدازینش صحنه ها و پرده ها اشگ است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین ع
ساز عشقست و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین ع
دست آخر کــــز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجـــر نگـــاهـی آشنا دارد حسین ع
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین ع
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین ع
شهریار
" استیفن لوید " می گوید :
(( اگر مرگ شما نزدیک بود و فقط فرصت یک تلفن کردن را داشتید ، به چه کسی تلفن
می کردید ؟ و چه چیزی می گفتید ؟ ))
" کریستوفر مورلی " در جواب می گوید :
(( اگر در یابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم فرصت داریم ،
تمام باجه های تلفن از افرادی پر می شد
که می خواهند به دیگران بگویند :
آنها را دوست دارند ! ))
و " هریت بیچر استو " با دلی پر درد به خاطر این نگفتن ها! می سراید :
(( تلخ ترین اشکها یی که بر سر مزار رفتگان ریخته می شود
به خاطر کلمات ناگفته و کارهای ناکرده است ! ))
از "خواجه عبد الله انصاری " پرسیدند :
خلوت حق کجاست ؟
خواجه گفت :
جایی که (( من و تو )) نباشیم !
توجه کنید ! جایی که (( من و تو )) نباشیم ! یعنی ، (( ما )) باشیم !
![]()
![]()
عید سعید غدیر خم مبارک ![]()
![]()

مـــا گــدایـــان در میـــکـده ی اللهیـــم
به نظر خاک نشینیم و به باطن شاهیــم
دست در دامن مولای دو عالم زده ایـم
همت پیـر مغان است کـه در این راهیــم
" نــــــا تمـــــام "
روی یک هستــه ی گیــلاس ،
نقش دریــــا زده بودیم و
نشــــد !
موجی از نسل صـــدف ،
آمــــد و دریـــا بلعید
نه اثر از دریـــا
نه اثر از صدف و هسته ی گیلاس ...
نه خیر !! این وبلاگ بدون شعر شهریار نمی شه .
قشنگ یک ساعت و خورده یی شد که دارم می گردم تا غزلی از شهریارو بنویسم .
هر وقت میام شعری از شهریار بنویسم ، انقدر اشعارش زیباست که گیج میشوم کدومو
بنویسم .
همینطوری ورق میزنم ،
ــ اینو بنویسم ؟
ــ نه ، این غزلم قشنگه .
ــ این غزلو خیلی دوست دارم ، اینو می نویسم .
ــ بذار غزلی که به یاد شهیار گفترو بنویسم .
ــ اون غزلی که برای لاله گفته ام قشنگه ها .
ــ اصلا غزل خداحافظیشو می نویسم .
همین طور انقدر غزلارو انتخاب می کنم و میخونم تا ، آخرش می گم :
ولش کن ، اصلا از شهریار نمی نویسم . ( بارها این اتفاق افتاده )
امشبم بعد از کلی زمان گفتم :
دیگه این غزلو می نویسم .
ما هـــم آمد به در خانـــه و در خانــــه نبودم
خانه گویی به سرم ریخت چون این قصه شنودم
آنکه می خواست به رویم در دولت بگشاید
با که گویم که در خــانـــه به رویش نگشــودم
آمــد آن دولـــت بیــــدار و مرا بخت فرو خفت
من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم
آن که می خواست غبـــــار غمـم از دل بـزداید
آوخ آوخ که غبـــار رهـــــش از پـــا نزدودم
یار سود از شرفـــــم سر به ثریّـــا و دریغا
که به پایــش سر تعظیم به شکرانه نسودم
ای نسیم طرب آن شمع شبستان طرب را
گو به سر می رود از آتش هجران تو دودم
جانفروشیّ مرا بین که به هیچش نخرد کس
این شد ای مایه ی امیّد ز سودای تو سودم
به غــــــزل رام توان کرد غـــزالان رمیده
شهریارا غـــزلـــی هم به سزایش نسرودم